لانه ی امیدی ساختم با پوشال وعده ها
برای حریصانه در آغوش کشیدن تمنای ۴ ساله ام
غافل از خیانت قاصدکها !
رهگذری که
مرغ نامه رسانم شد
جا زد ...!
من ...
در رویای تو سوختم
و ...
تولد هزارباره ی ققنوس حسرت !!!
پ. ن : این یکیو با پی نوشت مینویسم
پ.ن : عقابها قاصدان زمین اند و کلاغ ها خبر چینان روزگار میگردند میجویند دلبستگی ات را میابند و با شرم و حیای تمام آن را میبلعند ( گفت و گوهای تنهایی ) ... به هر چه دلخوش شدم از دستش دادم ... !
پ . ن : لازم شد یک پی نوشت دیگه هم اضافه کنم خانوم پریسای نازنین که کامنت گذاشتی اولا باید بگم که همه حرفا شما درست بعدشم این یک حس بود و یک شعر که وقتی اومد نوشتمش و اصلا منظورم از اینکه مرغ نامه رسانم جا زد خطاب به دوست شما نبود برای جور شدن هماهنگی و اهنگ شعر اینو گفتم بعدشم من واسش دعا میکنم هر مشکلی داره خوب بشه و حل بشه حالا هر چی میخواد باشه شما بد برداشت کردی و تند رفتی خانوم محترم و من حق من اون حرفای شما نبود توی یک شعر حسمو خالی کردم اگر دقت میکردید توی پی نوشت های من میدید که از دست روزگار گله کردم نه دوست شما . دوستتون برای من محترم هست و خواهد بود و براش دعا میکنم امیدوارم درک کنید !
پ . ن : و منظورم از خیانت قاصدکها توهین به دوست شما نبود پریسا خانوم منظورم این بود که احساسم رو به قاصدک تشبیه کردم که درون قلب و دل من رفت و امد داره و از حالشون خبر داره و اگه دقت کنید در پی نوشتم نوشتم که عقابها قاصدان زمین اند و کلاغ ها خبر چینان روزگار و اینکه راز دل من رو فقط قاصدک میدونه و بس و اون قاصدک حس من رو به اون عقابها و کلاغ ها گفت که روزگار هم اون دلبستگی رو از من گرفت کلی حرف زدم امیدوارم قانع کننده باشه !
بر رخش نور ماه میخندید
در گذرگاه ان لبان خاموش
شعله یی بی پناه میخندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که سر مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه راز پرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب
فروغ
آری اغاز
دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین
دوست داشتن زیباست !
میشمارم سالها را ...
یک / دو / سه ... سیزده
شمارشی بی پایان
تا لحظه ی پایانم
تمام اشک ها را خریدم برای تنهاییم
به بهایی سنگین ...
سالهای پر از نیازم به تو ...
جدایی بی پایان
حس بودنی که دیگر نیست
میسوزم
میشکنم
میگریم
در ناباوری رفتنت ... !
روز پدر مبارک
بهانه ی خوبیست ...
شب و تنهایی
خاطرات چشمهایت
خطی از قلبم که نخواندی ...
چشمهایم
غرق التماس ... !
مهتاجم
به دعایی از ته دل
به دلی شکسته
به صدایی که برسد
به قلبی مهربان .......
بدرود
از آشنایی به جدایی رسیدم
چه رازیست در این آشنایی
و چه حکمتیست در این جدایی
آشنایی غریبه که همه کسم شد در این بی کسیم
و حسی که به من داد خدایی
حالا نیست
به رسم و آئین روزگار
و قانون عشق
من ماندم و تنهایی و یک آرزو
آرزوی مرگ
فقط دنبال بهانه ای هستم برای مردن
میدانم هرگز نخواهی آمد
بهانه ی خوبیست برای مردن
میخواهم عاشقانه در این تنهایی بمیرم!!!!!!!
چشمانی افتابی روزگار ابریم را روشن کرد
سرابی افتابی در خزانی بارانی
دل سپردم به رنگا رنگی پاییز
ویران شدم سوختم
در ناباوری رفتنش
که به پاس موی سیاهی که گرو سپیدی ها گذاشتی
جوانی که لحظه لحظه به پایم ریختی
اشکهایی که قطره قطره از گناه من ریختی
با غنچه لبم بگویم :
ای عزیزتر از جانم مادرم روزت مبارک
به نسیمی میشکند
قطره ای اشکی
رنگ و بوی خون !
سینه ی زمین را میدرد
عطر کاهگل دیوارهای روستا صفحه ی دلم را صیغل میدهد
دوباره تک درخت بید
اتش میزند بر خرمن درونم ... !
درخت ارجن : اسم یه درخت در روستای ارجنک استان چهارمحال و بختیاری میگن اگه ازش شاخه ای رو بشکنی از همون قسمت شکستگی ابی قرمز رنگ مثل خون بیرون میزنه درختی نفرین شده و شوم
