سه کار کوتاه
۱
کاش علف بودم !
تا آهویی که توی چشم هایت می دود ٬
مرا نمی دید
مرا می چرید ...
۲
از دور
برایم دم تکان می دهد ٬
از نزدیک ... .
هر کار می کنم
با من آشنا نمی شود ٬
سگی که توی چشم هایت بسته ای .
۳
زندگی این روزها ٬
اصلا صبحانه ی دلچسبی نیست !
حتی اگر آن را ...
در فنجان طلا بنوشم .
درود به همه ی دوستان عزیز
بعد از تغریبا هفت ماه که به دلایلی نتونستم به دنیای مجازی بیام بالاخره برگشتم و این غزل ـ البته اگه بشه بهش گفت غزل ـ از اولین کارای کلاسیک منه و به دلیل نداشتن تجربه در زمینه ی غزل از دوستان عزیز به خصوص دوستان انجمن شعر خانه ی هنرمندان که شاید به اینجا هم سری بزنند درخواست میکنم رحم نکنند و نقد اساسی روی این کار بکنند تا به من کمکی کرده باشند برای بهتر شدن کارهام .
با سپاس از همگی دوستان
آی! قهــــر نگاهت ٬ دل تنهام به هم می ریزد
سـنگ اشـکت ٬ دل دریـــــام بـه هم می ریزد
و مــن و هـــر دم تــــــو و تـــــو بـی مــن تـــو
بـی تـــو امــــا همــــه فـردام به هم می ریزد
ســــــاحــل آرام و تــــو آرام ٬ دلـــم طــوفـانـی
رعــد خشـمت ٬ همـــه رویـام به هم می ریزد
قـــابـها ٬ دیـــوار و مـن و بی تــو هـــر دم تـکرار
آی! خشم نگاهــت ٬ دل تنهام به هم می ریزد
رویای خیس !
در کودکی
خواب را
با رویاهای ارغوانی ام
محاصره می کردم
اما حالا ...
رویا در انحصار توست
وقتی هر شب ...
نیلوفر انگشتانت
دکمه های احساسم را می گشایند
و هر صبح ...
انگشتان خورشید
زنگ پلکهایم را می فشارند !
پشت پرده ی چشمانم قد میکشی ... !
محمد علی بهمنی
عکس چهار سالگی ات را
در گلدانی می کارم
تا در مقابل چسمانم
قد بکشی !
فردا را چه دیدی ؟!
شاید مجبور باشم
برای دیدنت
چشم مشامم را
باز کنم ... !
چاپ دو کتاب جدید شعر و داستان !
درود بر دوستان عزیز
قابل توجه شاعران و داستان نویسان استان چهارمحال و بختیاری:
جناب دکتر غلام رضا صفار، بعد از چاپ کتاب های: «ناگهان های بی سببی» (مجموعه شعر سپید)٫ «از هزار رنگ شعر» (برگزیده ی غزل) و «شهر من گم شده است» (داستان کوتاه) از نویسندگان و شاعران استان؛ قصد چاپ دو کتاب جدید شعر و داستان دارند و در این باره، مطلبی در وبلاگشان نوشته اند.
دوستانی که مایل اند شعر و داستان آن ها در این کتاب ها چاپ شود، به این نشانی بروند و اطلاعات بیش تر را کسب کنند.
فقط بدانید که مهلت نهایی ارسال آثار 25 دی ماه است!
... !
زغال را
نوازش میکنم ٬
بالهای پروانه سرخ میشود
و در حریق نیمه جان چشمانم
دراز میکشد .
گوشه ی این نفس ها
هیزم باران خورده را هم
حسود میکند !
چیزی نمانده است
چراغ درون دست آن دخترکی باشم
که به بیراه زده است
تنها
یک مشت شعله کافی ست !
ده آذر هم بیست ساله شد ... !
پاییز هنوز پشت پرچین آذر نخزیده
و پروانه ی ابریشمی گلها
نپریده است
که آسمان به مظلومیت زنبورها میگرید !
در وسوسه ی بوسیدن دستهایی گل آلودم
که عطر آهویی
از پنجره های پیراهن
بیرون می تراود
و متن خاکستری نفس ها را
نوازش می کند ... !
... !
گاهی برای آغاز بعضی متن ها دچار سردرگمی و گیجی میشوم و نمیدانم از کجا شروع کنم ! اما نه هر متنی !!!
نگاه لرزان بید
زیر حریر شبنم
به رقص بیستمین ورقش
در جاده ی رنگین کمان است
دخترکی از تبار قاصدکها
سوار بر اسب تیز تک آه
از کنج سینه
به آسمان میتازد !
دوست دارم کبوتر پلکهایم بپرد و
در میشی چشمانم عکس باغبانی بیفتد ...
کجاست آن دستهای گل آلود ؟!
تکرار تکرارها . نه ... !
عصاره ی آرزوهای کال
در رگهای شعر جاری میشود !
قبل از غلتیدن سیب نارس بر زمین
حرفهایم را قورت میدهم و
کندوی زنبور بی عسل را به حلقه های دود میسپارم ...
دلم نمیخواهد
دوباره کاه باشم !
